تبليغاتX
کرم های سبز کلیمانجارو!

 زنگ زدند به امان گفتند وقتی نبوده ایم یک عالمه حراستی آمده اند، یکی را کت بسته کرده اند توی اتاق سرپرستی، وسایلش را ریخته اند بیرون. فقط چون گفته بود غذامان بد است، سرویسمان مزخرف است، جای این که مجوز پژوهش بگیریم برامان همایش چگونه ازدواج کنیم، با کی ازدواج کنیم می گیرند آن وقت در دختر و پسر جداست؛ و ما که همه مان همه جا پشتش بودیم نگذاشتند حتا از پله ها پایین برویم که ببینیم جیغ می کشد، می کوبد به در اتاق سرپرستی حالش به هم نخورده باشد.

 آقای نداف شخصا آمد به مان بگوید جایی نمی رویم  تا ترم دیگر، نگو آمده عکس ازمان بگیرد که توی حیاط خوابگاه جمع شده ایم و نمی خواهیم جایی برویم. و می خواهد دو روز بعد یک سوم حراستی های دانشگاه را ردیف کند توی خوابگاهمان، مرد و زن، که جرئت نکنیم جیک بزنیم.

 وقتی شلوغ می شود همه پشت هم اند، این طوری می گویند، آن هایی که در عکس یادگاری آقای نداف پشت سرمان بودند حالا می گویند پشتمان بودند. راستش هم همین است. ولی اگر دانشجو ام که بپرسم، می پرسم؛ آقای نداف راه کم کردن مازاد مصرف خوابگاهی ها توی این هیری ویری قطعی یارانه ها، پلیس ضد شورش و حبس خوابگاهی بود؟

 آقای نداف، چرا خوابگاه عضدی ساس داشت؟آقای نداف، چرا سقف خوابگاه ورامینی ریخت؟

از:

به آوارگان علامه کمک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:2  توسط سیده الناز فاطمی  | 

همینجوری داشتم پست های یکی دو نفر خاص رو می خوندم تو وبلاگ، متوجه تحولات بسیار عظیم شدم. حالا تحول که چیزی نیست بهرحال جلوی چشممون هم می شد ببینیمش، در کل گفتم یه پستی زده باشم.  بعدشم این که اونوقتا شاید درست حسابی بحث های دانشمندانه توی وبلاگ رو نمی فهمیدم، الان بیشتر می فهمم. دو سال بعد هم مثلا شاید اومدم گفتم چه بحث های چرتی می کردیم. خلاصه که از حضور بعضی آدما تو زندگیم راضیم، تاثیرات مثبت هم زیاد داشتن. حالا جدا از همه اینا، دلم ریاضی می خواد. آخرشم به کجا می خوایم برسیم تو این زندگی، نظری ندارم. دیگه چه خبر؟



این پست در هیچ راستای خاصی قرار ندارد.




+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:15  توسط مریم مقدس برهان  | 

کجایید ای شهیدان خدایی!!!



چرا نمیاید بگید چی قبول شدین و چی نشدین؟ فکر نمی کنین شاید یه ملت بخوان بدونن؟ فکر نمی کنن شاید دو نفر دلشون براتون تنگ شده باشه؟ اصلا یعنی چی؟ این چه زندگی ایه؟ مملکته داریم؟ المپیاده؟ کنکوره اصن؟



حالا جدی، بیاید خبرمون کنید خب :دی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:49  توسط مریم مقدس برهان  | 

سلام!

نماز روزه های همه قبول!

ماه رمضون روزه برده همه رو انگار که هیچ کس سری هم نمی زنه به وبلاگ!

خلاصه که التماس دعا!!!...

از حالتون بی خبر نگذارید منو و همکلاسیا رو!

به امید دیدار هر چه سریع تر!

ان شاء الله ...

با آرزوی شادی برای همه!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 11:21  توسط آناهیتا مهرپور  | 

برگشتم به خاطره هاي اون روزا ...

به عكس بچه ها ...

به دوره ي تابستوني كه درش مريض بودم ... كه بعدش مريض بودم و فقط تونستم به همدوره هام اعتماد كنم ... به خانم شادكام ... به جان دلم گفتناي دكتر هادي ! به سياسي بازيا و بحثاي زبان شناختي ! برگشتم به همه ي اين ها!

امير ... بعدشم علي منو باز برگردوندند به وبلاگ! چند بار نوشتم و پاك كردم! 


حالا باز برگشتم! بازم مي نويسم! نشد بيام دانشگاه تهران! يعني نذاشتن ... اما از همين شيراز هم پايه ي پژوهش م و احوال پرس و بهتون هم سر ميزنم!

اومدم باشگاه اول تابستون ... ياد كلاسمون افتادم ... رو تخته ي كلاس ... رياضي نوشته بودن ... .

هيچ كس نبود و با يه كوله غصه رفتم بيرون ... با برخورد آ.حسن نژاد ... با اين كه چرا هيچ كس نيست كه جواب بده بهش! همراهم باشه ... .

هيچ كس نبود!

الانم برگشتم ... هر كي هنوز 22 ايه ... يا علي!

ما ك هستيم ... از دور ... دروادور ... اما هستيم!

امير ... ممنون كه وبلاگو روشن نگهداشتي !

علي ممنون كه برگشتي!

مريم ... مرسي كه مي نويسي ... و

22 ايها!

ممنون كه هستيد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:16  توسط آناهیتا مهرپور  | 

داشتم پستای قدیممونو میخوندم

یه پستی بود که توش نوشته بودم ما یه خونواده ایم و مسایل داخلی یه خونواده باید داخلش حل شه وربطی به بیرون نداره.

بعد یه سال میخام یه ضرب المثل بزنم.

یه خانواده اگه گوشت همم بخورن استخون همو دور نمیریزن.

اتفاقی که افتاده اینه که ما نه تنها استخون همو که قلب همم دور انداختیم.

این اتفاق با کم محلیا روی داده.

با استیل تصمیم گرفتن برا بقیه که منم داشتم ومعترفم به اشتباهاتم .

با همین ترک کردن اینجا که انصافن امیر قشتگ بش اشاره کرد.

با خاص کردن ارتباطم با یه سری از بچه ها و در فضای عمومی نبودن.

اما من از  الان میخام مثل گذشته اینجا بنویسم.

وبستنش هم به نظرم فرار از مسیله است.

میدونین برچسبو ما خودمون به خودمون میزنیم.

به شخصه اینجا رو به صدها محیط متظاهرانه ی جوزده ترجیح میدم.

راجع به دوستایی که رفتن دانشگاه چیزی نمیدونم که آیا جو اونجا رو برتر میدونن یا نه.

ولی اینجا جاییه که به من امید میده مثل خودم هم هستن.

که کلی چیز نخونده داشته  وتقریبن صفر کیلومتر تو این وادی باشن ولی با دغدغه هایی صادقانه و بی کینه.

اگر هنوز شخص پای کاری هست من دستم را برای یاری دراز میکنم.

ومنتظر پاسخم.

من هنوز هم دوستان رفته و دور دوره را

رنجیدگان به حق و ناحق از خودم را

خواهر وبرادر خودم میدانم.

حسبناالله

نعم المولی

نعم الوکیل

و نعم النصیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:17  توسط سید علی طبائیان  | 

داشتم وبلاگ بچههای دوره بیست‌و‌سه رو می دیدم، یاد خودمون افتادم، یا چون وبلاگشون درست شبیه ما بود و آدرسشم همینطور، یا چون خیلی فعال بودن و دوست بودن و شاد بودن. داشتم آرشیومونو نگاه می‌کردم، فقط برای مرداد ماه 88 باید سه بار صفحه رو عوض میکردم از بس که پست داشتیم...داشتم کامنتها رو می‌خوندم، بعضیاش که دوست داشتم و توشون خندیده بودیم یا خوشحال بودیم یا قرار میذاشتیم برای جلسه یا هرچی...


شاید موهبت بود که ماها، کنکور ندادیم اما خیلی چیزا پاش دادیم، هنوز من خیلی کوچیک بودم برای رفتن به دانشگاه (بیاید بحث نکنیم که دانشگاه بزرگه یا کوچیک!) هنوزم وقتی به خاطرههای دو سال پیشم فکر میکنم به نظرم میاد فقط یه سال پیش بوده، از بس که زود گذشت از بس که سریع زود زود پیدرپی همه چی اتفاق افتاد. نمیتونم توصیف کنم که تو این یه سال چقدر بزرگ شدم و چقدر تغییر کردم، چه قدر کارها کردم که الان که فکر میکنم خندهام می گیره، یا گریهام...چه کارهایی که عجیب بود و سالها بعد میگم که سال اول دانشگاه من یک ندانم کاری تمام عیار بود!! 

اما حالا...الان می‌تونم ببینم که چقدر با پارسال فرق کردم....بد و خوب...


زود بزرگ شدیم. خیلی زود.


بد نبود، خوب شد، حالا میتونیم اون آدمهایی باشیم که به بقیه کمک میکنن تا وقتی اینجا اومدن، تنها نباشن...گم نشن...

تهرانیا خیلی خیلی کمتر میتونن درک کنن الان که چی میگم. وقتی از یه شهر دیگه اومده باشی، وقتی همه چی یه جور دیگه باشه، خیلی فرق میکنه...


روشنفکری حتی! نمی دونم چی باید بگم در موردش اما سعی نکنین خودتونو جای روشنفکرای این زمونه جا بزنین، آدمها وقتی خودشوننن از همه روشنفکرترن


کنکور امسال خیلی برام مهم بود انگار که کنکور خودم بود، نمیدونین چه حسی دارم که کلی آدم که من میشناسم قراره بیان تو این جا، این دانشگاه، چقدر دلم می‌خواد همهشونو ببینم و روزهامو باهاشون بگذرونم...چقدر از دوستهای خوب مدرسه، از المپیادیا، از دوستهای اینور و اونور اینترنتی...میدونین، مثل یه جور تنهایی میمونه، یه جای خالی که یهو پر بشه از کلی دوست داشتن...فکر کنم همه ماها که رفتیم دانشگاه این یک سال رو تنها بودیم، شاید هم بعضیامون نبودیم...یا بعضی وقتها نبودیم...


بیشتر از همه دارم پرپر می‌زنم واسه دوستهای مدرسه، بهترین دوستام! دوستهای واقعی...منی که همه دوستامو تو مدرسه ی دوست داشتنیم گذاشتم و رفتم یه مدرسه دیگه...الان انگار دوباره همه‌مون برگردیم تو همون مدرسه که بودیم!! بعدش المپیادیا، اونایی که خیلی عزیز بودن برام...هم تو دوره، هم بعدش...نمی خوام دروغ بگم دلم برای همه تنگ نشده، اما دلم برای آدمهایی که دوست داشتم (یا شاید اونایی که شبیه خودم بودن! -بحث فلسفی باید کرد) تنگ شده، دلم برای آدمهایی که این یک سال رو با هم بودیم هم تنگ شده، هرچند بهترین دوستای هم نبودیم...اما دوست بودیم. چقدر خوبه که این مدرسه پر میشه از همه چهره های آشنا که میشناسی و گرمت می‌کنن و آرامش میدن بهت. همه این پست رو زدم که بگم خیلی خوشحالم. خیلی زیاد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 20:18  توسط مریم مقدس برهان  | 

تو واژه واژه شعر نماز تنهایی

تو نامه گل مهجور ما به صحرایی

تو خانه نفس من نیاز من هایی

تو فجر و آیه ی رحمت نزول دریایی

چه راه می رود آن کس که جز تو می گوید

به ذکر شعر تو راهم شده تماشایی

دلا! قلم به طواف نگاه تو رفته ست

ز واو آن قسم کبریا و اعلایی

اگر چه دل سیه است این دو لعل جوهروش

ز شعر بوسه ی خطش حجر به سودایی

به سعی لطف قدوم نگاه تو  زمزم

صفای راه غریبست و ارث سقایی

به سنگْ ریزه گریزان نشد که دل سنگست

غرور او به طلوع تو نیست پیدایی

حدیث جان ز کلام کریم می جویم

به اذن او که تو صبح قریب دلهایی

سبد سبد گل نرگس ز چشمه دان جاری ست

سفینه ای و نجاتم ز رود غمهایی

و باز لرزش قلبت دلیل باران شد

نهان شوی خورشیدم ز ابر رسوایی

و باغ منتظر چشم و نور خود گوید :

بیا بیا گل نرگس تویی که زیبایی .............................

چهاردهم شعبان  ۱۴۳۱  و      ۱۳۸۹/۵/۴

مدینة النبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 17:0  توسط عرفان حکمتیار  | 

آخیـــــــــــــــــــــش!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 14:16  توسط مهدی وطنخواه محمدآبادی  | 

                                                                                                                                    کنکور کنون گم شد زان گم شده کمترگو    

..........................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:29  توسط داریوش کیوانی هفشجانی  | 

از فرط دلتنگی داشتم پستای قبلی رو یه نگاهی مینداختم یاد اون جلسه ای افتادم که قرار بود تشکیل بشه و نشد!برای اینکه ناکام نمونیم رفتیم تو دانشگاه یه دونه را بندازیم که تبدیل شد به جلسات مافیا و پانتومیم!!!

حالا یه خواهشی که دارم ازتون به خصوص از شقایق اینه که از سال تحصیلی جدید یا حتی تابستون بیاید در رابطه با این موضوع یه اقدامی انجام بدیم.

راجع به جاش ، موضوعات جلسه وجزییات هم  یه بار حضوری صحبت کنیم.

لطفا نظر مساعدتونو!! اعلام کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 14:55  توسط سیده الهه موسویان  | 

مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد اینک در کنارت

مکش دریا به خون ، پروا کن ای دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 14:28  توسط سیده الهه موسویان  | 

رونق عهد شباب است دگر بستان را


مي رسد مژده گل بلبل خوش الحان را


ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی


خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را


گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش


خاکروب در ميخانه کنم مژگان را


ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان


مضطرب حال مگردان من سرگردان را


ترسم اين قوم که بر دردکشان می خندند


در سر کار خرابات کنند ايمان را


يار مردان خدا باش که در کشتی نوح


هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را


برو از خانه گردون به در و نان مطلب


کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را


هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است


گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد


وقت آن است که بدرود کنی زندان را


حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی


دام تزوير مکن چون دگران قرآن را


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 18:28  توسط داریوش کیوانی هفشجانی  | 

من درصدف تنها

با دانه ای باران

پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می خشکد

در پشت دیوار دلم دریا.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:47  توسط سیده الهه موسویان  | 

درسته گفتم اومدم دوباره اینجا رو را بندازم ولی خب تنهایی که نمیشه!!

هیشکی تحویلم نگرفت نا امید شدم،گفتم شاید واسه کنکوره!

بیاید یه بحثی،جنگی ،دعوایی،چیزی را بندازین دیگه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 16:49  توسط سیده الهه موسویان  | 

ممنون از استقبال گرمتون!!

مرسی شقویق جونم،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،!!!

از مدیر محترم وبلاگم به خاطر توجه زیادش ممنونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 21:23  توسط سیده الهه موسویان  | 

 

از آناهیتا امیر ومریم عزیز(هیچ وقت نتونستم جای ویرگول رو پیدا کنم!) ممنونم که تو این مدت با چنگ و دندون اینجا رو نگه داشتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:28  توسط سیده الهه موسویان  | 

سلام سلام سلام

اول یه اعتراف:وقتی دیدم اوضاع وبلاگ و بچه ها و.... به هم ریخته با خودم گفتم گور بابای هرچی وبلاگه عمرا دیگه بیام اینجا!

ولی الان واقعا پشیمونم و قول میدم که حضور فعال داشته باشم.

ما که همدیگه رو نمیبینیم لااقل دلتنگیمونو اینجا جبران کنیم!(مثلا دانشجوی ادبیاتم جمله بندی بلد نیستم!)

همینجا از مدیر محترم وبلاگ هم خواهش میکنم یه دستی به سروروی اینجا بکشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:15  توسط سیده الهه موسویان  | 

دلم برای همه تون، دلم برای تک تکتون تنگ شده! اگه وقت کردید و تونستید سری به تهران بزنید...ببینیم همدیگرو! چمن جلوی باشگاه سردمون می شه، اما بلاخره یه جایی، حتی اگه چمن هم نباشه، همدیگرو می بینیم...


بیاید!



اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد، من و ساقی بهم سازیم و بنیانش براندازیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:21  توسط مریم مقدس برهان  | 

وبلاگو خاک گرفته....


یه نفرم نیست بیاد بنویسه، یه منظر هم نیست بیاد برامون تحقیقات کنه! امیر هم نداریم بیاد دو تا بحث فلسفی کنه لااقل! دو تا شقایق و آناهیتا هم نیستن بیان شعر بنویسن و نقد کنن....حتی یه پدرام شهبازی هم نیست که بیاد برامون از مهر و اهوره بگه! یه مهدی هم نیست که از کنکور شکایت کنه...بعد داریوشم نمیاد پیام بازرگانی بفرسته...و حتی علی هم نیست که شعر سیاسی بنویسه!!

یه آرش هم نیست بیاد مدیر وبلاگ باشه لااقل!



این پست هیچ هدفی جز احضار همه به وبلاگ نداشت...کجایید خب!؟ ای بابا، وبلاگیه داریم آخه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 22:57  توسط مریم مقدس برهان  | 

 

 

                                                                  

                                                                  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:25  توسط داریوش کیوانی هفشجانی 

سلام

 اول از همه

محدثه!!

شقایق!!

آناهیتا!!

تولدتون مبارک!!

ایشالا ۸۰ سالگیتونو همه با هم جشن بگیریم!

البته من باید زودتر از اینا تبریک می گفتم ... اگه این مدرسه مون بذاره .. امروزم قسر (؟! )در رفتم.

برای امروز قراره بازم تحقیقات ارائه بدم

تحقیقات در مورده ش ق ا ی ق  ب ه ر ا م ی

از محاسبات ریاضی شروع می کنم :

همون طور که می بینیداسمش از ۱۰ واج تشکیل شده

و فامیلیش از ۷ واج

حالا که فهمیدید با چه اعدادی سرو کار داریم ٫ باید بگم که:

شقایق در ۵/۹/۱۳۷۰ به دنیا اومده

اگه همه ی اعداد رو با هم جمع کنیم ٬ میشه ۲۵ که 

 ۱۰ =۲*۵               و          ۷ =۲+۵

من به علت ضیق وقت بقیه ی محاسبات رو بعدا میگم

اما یه چیز جالبتری هم هست:طبق اعتقادات زرتشتیان٫

روز پنجم از هر ماهی سپندارمذ یا اسپندارمذنام داره که نماد بردباری و شکیبایی اهورامزداست و در ضمن٫ سپندارمذنگهبان زمین هم هست ... یعنی گل شقایق که از زمین میروید می تواند همان مهربانی و فروتنی اهورا مزدا باشد و نگاهبانی برای زمین...

بهرام هم نام ستاره ای در آسمان و همین طور نام فرشته ای است

یعنی هم زمین ٫ هم آسمان ٫ و همین طور بالا تر از اون ٫ در جایگاه فرشتگان !

تا اینجا داشته باشید، من بر می گردم...

زود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:28  توسط منظرالسادات زارع اشکذری  | 

لیلا خانم !

تولدت مبارک...

ان شا الله صد و بیست ساله بشی ... .

۲۲ / ۸ / ۱۳۸۸

ما دوره بیست و دو و سال هشتاد و هشت بودیم!

تولد با تناسبی بود .... .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 9:13  توسط آناهیتا مهرپور  | 

سلام

اوضاع اینجا اینقدر خنده دار شده که داره به گریه تبدیل میشه

ساختمان مدرسه از هفته ی دوم سال تحصیلی عوض شد. ما هم خوشحال از این که از اون ویرانه ی قبلی خلاص شدیم.( آخه ساختمان  مدرسه ی قبلی مون به قبل از انقلاب بر میگشت ... پناهگاه های زمان جنگ هنوز وسط حیاط بود !)

هفته ی اول با کلی ذوق و شوق در پی کشف نقاط مناسب برای پیچوندن کلاس ها بودیم... تا دلتون بخواد جا پیدا کردیم..

فقط از هفته ی دوم یه مشکلی به وجود اومد ...

دو نفر از بچه ها رفته بودن تو حیاط آب بخورن٫ که چند تا افغانی( که مثل این که در وضعیت مناسبی نبودند) می دوند دنبال بچه ها !

ناظم ما هم یکی مثل آقای حسن نژاد! تخصص داره وقتی کلاس رو پیچوندی و با دل خرم داری واسه خودت قدم می زنی ٫ یهو جلو پات سبز بشه ! بعد هر وقت کارش داری٫ یا رفته اداره ٫یا به هزار دلیل که به مغز جن هم خطور نمی کنه ٫تو مدرسه نیست!

آره خلاصه ٫ اون موقع هم بچه ها هر چی جیغ میزنن و درخواست کمک می کنن٬ کسی اون اطراف مشاهده  نمیشه ... تا اینکه بالا خره مستخدم مدرسه به دادشون میرسه .

از اون روز به بعد ٬ کسی بخواد آب بخوره ٬ یه ایل دنبال خودش راه می اندازه به عنوان محافظان شخصی !

مثلا وسط کلاس٬ یهو می بینی نصف بچه ها نیستند٬ چون یه نفر تشنه اش شده٫ یا یه وضعیت اضطراری پیش اومده!

همه ی آرزو هامون بر باد رفت خلاصه.

کارگرای افغانی تو مدرسه رژه میرن به بهانه ی نصب وسایل گرما زا و سیم کشی برق و نصب سطل آشغال !از بس که مدرسه کامله و بر اساس اصول مهندسی ساخته شده !

آب و برق که کلا تو حالت استند بای قرار داره... امتحانا لغو میشه چون برای کپی برگه ها برق نداریم( این یکیش حرف نداره !)... تازه شیر آبش هم بر عکس باز میشه!هر کی میره دستشو بشوره ٫ وقتی برمی گرده کلا خیس شده ٫ چون شیر آب رو طبق عادت به راست پیچونده که بسته بشه ٬ غافل از این که ...

تازه همین چند روز پیش ناظم با حالتی بسیار عصبانی اومد طبقه ی بالا (توی راه چند نفری بیهوش شدند!) و اخطار داد که فقط کافیه یک بار دیگه از پنجره بیرون رو نگاه کنیم٫ تا به روش خودش باهامون برخورد کنه!

اونم به خاطر این که یکی از همسایه ها خبر داده ٬ دانش آموزان شما از پنجره زل میزنن یه خونه ی ما !

قسمت جلب قضیه اینجاست که مدرسه فقط به یه خونه ی مسکونی دید داره ٫ که اونم پنجره هاش رفلکسه!

 ما موندیم چی کار کنیم با این همه آزادی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:17  توسط منظرالسادات زارع اشکذری  | 


ساعت ده شب، خوابگاه، ما در حال فیلم دیدن هستیم، کاری که شبهامون این روزها با اون می گذره. امروز رفتیم بزرگداشت پرویز مشکاتیان، جایی که موسیقیدان ها و آهنگسازهایی هم بودن که اسمهاشون رو فقط از پشت قاب سی دی و تو لیست آهنگسازهای فلان آلبوم دیده بودم. مهم این نبود، مهم این بود که همه کسایی که اومده بودن، همه اون آدمهای بزرگ، همه سیاه پوشیده بودن. سیاه پوشیده بودن به یاد کسی که هنوز چهل روزی بیشتر از نبودنش نگذشته بود. کسی که دختر و پسرش روی صحنه بغض کرده بودن، وقتی عکس باباشون رو بالا گرفتن، همچین نگاه می کردن که انگار به همه می گفتن: «اینو می بینی، این پدر منه! دست بزن براش، دست بزن، این پدر منه که لیاقت همه دست زدن های عالم رو داره!» وقتی می دیدیشون، دلت می خواست دست بزنی براش. نه چون آدم بزرگی بود، نه چون همه دوستش داشتن. چون وقتی که رفت، پسر و دختری داشت که براش بغض تو گلوشون گیر کرده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:31  توسط مریم مقدس برهان  | 

دفتر باران

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سر گردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سر گردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سر گردان

................................................

................................................

درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

                            و  باد

                                    بی سرو سامان

        و  باد

                               سر گردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !


* درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان. کجاست خانه  باد؟ کجاست خانه  باد؟ " فروغ "

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:10  توسط آناهیتا مهرپور  | 

لعنت به این زندگی لعنتی

لعـــــــــــــــــــــــــــــــــــنت

لعــــــــــــــــــــــــــــــــــنت

لعنت به این دردسرای پشت سر هم ...

خسته ام از اشتباه کردن آدما و دردسرایی که بقیه باید بکشند...

" تفو بر تو ای چرخ گردون ، تفو ... "

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:32  توسط آناهیتا مهرپور  | 

سلام !

اومدم خاطرات جدا معلم شدنم رو بنویسم !

نخندینا ! ( زیاد سوتی دادم )

ج۱ ـ دبیرستان توحید : سه هفته پیش

۱. وقتی وارد حیاط شدم : چشمان  آنهایی که در حیاط بودند و من که با نهایت اعتماد به نفس !!! راه افتادم و به سمت دفتر مدرسه رفتم ... .

۲. دفتر مدرسه :

ملت سرشون به کار خودشون بود و ... در زدم ! یه آن همشون یه نگاهی به هم کردن  و منم بازم با همون اعتماد به نفس کذا ! - سلام . مهرپور هستم ... و آنها که با هزار سلام و صلواتی که تازه یادشان آمده بود . بله بفرمایید ! خوش آمدید !!!!!

( در این هنگام به شدت با چای و قند از بنده پذیرایی گرمی به عمل آمد ! ) ( در همین حین دانش آموزانی که وارد دفتر می شدند نگاهی از سر تعجب می انداختند و به این نتیجه می رسیدند که اینجا نماندن اولی ! )

۳. زنگ تفریح که می خورد و تمام می شود ! و من با اجازه راه میفتم تا بروم به اتاقی که تابلوش این است : " انجمن ادبیات و علوم انسانی " ... کلاس با امکاناتی که شبیه انجمنش کرده .

شروع می کنم :

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین ... .

فلانی هستم و قراره واحد : " اطلاعات و درک ادبی " رو برای شما ارائه کنم ! طرح درسم اینجوریه که چهل و ۵ دقیقه ی اول کلاسو به معرفی نقد ادبی بگذرونم و ۲۵ دقیقه ی بعد معرفی یکی از نویسنده های ادبیات جهان و ۲۰ دقیقه ی آخرم اختصاص داره به معرفی یکی از شاخه های ادبیات و معرفی کتاب !

بریم سراغ درسمون !

نقد -------------------- نظریه : شباهت ها و تفاوت ها !

( در حین روی تخته نوشتنت اولین صداهای خنده های زیر زیرکی ( جیر جیرکی ) ! به گوشت می رسد ... .) و تا برگردی رو به دانش آموزان کلاست می بینی نصف کلاس در صندلی فرو رفته و دارند خود را برای یکی از دلچسب ترین چرت های سر کلاسشان آماده می کنند و تو که یادت داده اند با نگاهی در حد تیم ملی چرتشان را شروع نشده پاره می کنی !

به به !

تا آخر کلاس را با یکی دو تا ساکت گفتن و یکی دو بار به تخته زدن رد می کنی و طرح درست دقیق اجرا می شو د!

اما !!!!

حضور و غیاب و دیدن آنهایی که می شناسیشان و نمی شناسندت ! ( حضور و غیاب وسط کلاس !!!! )

هنوز چند دقیقه ای به زنگ مانده که بچه ها را می بینی که در جنب و جوش جیم شدند اند ... .

( خوب چیزی که عوض داره گله نداره - مگه خودت اینجوری نبودی ؟؟؟؟ )

وقتی می گویی " خسته نباشید " می بینی موج شادی بچه ها را که در میروند از کلاس چنان که فشفشه !!!!

 

و می شنوی : خوب میذاشتید اول خودش بره :!!!!

" برو بابا ول کن ! "

و از کلاس می روی بیرون ... .

پ . ن :

بعد کلاس می بینی که معلمی کاریست که سخت است خیلی سخت !

هیچ انرژی ای برایت نمانده . هیچچی !

پ . پ . ن :

من عاشق درس دادنم !

پ . پ . پ . ن :

دامه دارد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:51  توسط آناهیتا مهرپور  | 

۱. ...

۲. ...

۳. ................... سلام...................

۴.

۵. اومدم که ....

۶. اصلا منو میشناسید ؟؟!!!

۷. دلم خیلی ... تنگ...شده

۸ . حالا ممکنه چیزی یادتون نیاد ... ولی... امکان نداره اسمم یادتون رفته باشه... نه؟!

۹. من الان دچار اختلال دوقطبی افسردگی-شیدایی هستم ...( قسمت شیدایی)

۱۰. الانم از شدت هیجانه که نمیتونم حرف بزنم !

۱۱. کامپیوترم تبعید شده بود یه مدت٬ نمیتونستم بیام دیدنتون...

۱۲. خیلی دلم تنگ شده...

۱۳. من سر حرفم هستم ...

۱۴. راستی ٫ یه عذر خواهی بابت عدم وجود تحقیقات بهتون بدهکارم ... مخصوصا که یه تولدی هم داشتیم..(.آخه اون موقع دوره ی افسردگی بود !)

۱۵. خوشحالم که هنوز هستید

۱۶. دلم خیلی تنگ شده .

۱۷.من... زنده ام .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط منظرالسادات زارع اشکذری  | 

این قصیده رو اسفندقه تو دیدار با رهبری خوند

فرمالیستی بررسی شود خواهشا و گیر ندین

قصیده ی قوی ایه:

 
ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند


در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند

چیزی نمانده است كه فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصله‌ات را سرآورند


یك هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یكدیگر آورند


همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند


با دست دوستی نكند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند


فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند


افتاده‌اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند

چیزی نمانده است قیامت به پا كنند
خسته شكسته‌ات به صف محشر آورند


تا حل كنند مشكل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند

وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست كه در محضر آورند


در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند

بردار و در كلیله و دمنه نگاه كن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند

در تو مباد مكر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند

نه نه مباد باز امیر كبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»

نادر حكایتی است مبادا كه بر سرت
یاران بلای حمله‌ اسكندر آورند

ساكت نشسته‌ای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند

در تو مباد جای بدن‌های نازنین
از آتش مناظره خاكستر آورند

نه نه مباد مغز جوانان خوراك جنگ
فرمان بده كه كاوه‌ اهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشكبوس
فرمان بده كه رستم نام‌آور آورند

سیمرغ را خبر كن و با موبدان بگو
تا چاره‌ای به دست بیاید پر آورند

با این یكی بگو كه خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
كاری مكن كه حمله بر این كشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم كه آمدند به اعجاز رای خویش
از لجه‌های رنگ، جهان گوهر آورند

مردم در این میانه گناهی نكرده‌اند
مردم نیامدند تب بر برآورند

ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند كه چشم تر آورند

مردم نیامدند كه بر روی دست‌ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند

مردم نیامدند كه از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند

مردم نیامدند خدا را عوض كنند
مردم نیامدند كه پیغمبر آوردند

مردم نیامدند بلا شك تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند

مردم نیامدند كه بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند

مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند

مردم كه هر همیشه فرو دست بوده‌اند
تا بر فراز دست یكی سرور آورند

مردم نخواستند كه از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند كه نامی برآورند

مردم كه پاسدار شكست و درستی‌اند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند

مردم كه داوران كهنسال و كاهنند
نه مهره‌های پوچ كه در ششدر آورند

مردم كه فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم كه آمدند سخن گستر آورند

مردم كه هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم كه آمدند هنر پرور آورند

كوزه‌گران كوزه شكسته كه قادرند
با یك كرشمه كوزه و كوزه‌گر آورند

مردم كه آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم كه آمدند كتاب و كلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند

مردم كه آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند

مردم كه آمدند كه ایران پاك را
بار دگر به نطق سر منبر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و مات - گیج
تا از كدام سنگر گم سر در آورند

ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما كافر آورند

از راز پاك تو كه همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند

از دست تو مباد برون بی‌ملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد
كاری بكن فرو به رفاقت سر آورند

كاری بكن كه دست رفاقت دهند و پاك
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

در باختر به یاد تو محفل به پا كنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند

هنگام نطق، بعد سرآغاز نام‌ها
نام تو را در اول و در آخر آورند

ایران من به عرصه دید و شنید قرن
كورت مباد هرگز و هیچت كر آورند

در تو مباد تهمت نكبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند

در تو مباد خیل صراحی‌كشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند

در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

تكرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگكی دیگر آورند

تكرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه كه در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس كه در شعر می‌شود
جر را به حكم قافیه یا جر جر آورند

یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر می‌شود كه به جوی و جر آورند

در شعر می‌شود سر و افسر كنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند

گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند

یعنی یكی دو بیت به این شیوه می‌شود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند

افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند

موسیقی كناری افسار افسر است
از شاعران بپرس كه نیكش درآورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند

یزدان پاك یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند

این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد كه بر سر در آورند

از نفیره‌های سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد كه بر سر در آورند

آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند

این شاخه‌های سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند


من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا سخره كه از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز
از كاسه چشم‌های مرا گر در آورند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:38  توسط سید علی طبائیان  |